تبليغاتX
در حوالی نا کجا اباد


وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام تلاشها،
وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با ستاره ها و خلوت شب

تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.
پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب
و پر است از لحظه های شیرین پرواز .شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز.
رازهایی آبی،سبز و سپید.
شب است و خلوت من با خدا "....
نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟!
تا می نویسم :"من با خدا" اشکها سرازیر می شود.
آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که
برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!
کاش دستهای تو لمس کردنی بود کاش می توانستم سرم را در آغوش تو
که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛
برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،
برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛
برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛
برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است.
که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛
یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛
می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛
می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟!
خودت بهتر می دانی
پس شب به خیر خدای مهربان من :
بگذار باز هم بگویم
دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:29 توسط saideh |


 دلم عجیب گرفته است 


 تمام راه به یک چیز فکر می کردم


 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد


 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود


چه دره های عجیبی


 و اسب ‚ یادت هست


سپید بود

....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:36 توسط saideh |

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پرازآب به دست گرفت، آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم...
استاد گفت:من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقآ وزنش چقدر است. اما سوال من این است
اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت:دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست.حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتآ گفت:دست تان بی حس می شود عضلات تان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنآ کارتان به بیمارستان خواهد کشید
و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت:
خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
در عوض من چه باید کنم؟
شاگردان گیج شدند.یکی از آنها گفت:لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت:دقیقآ مشکلات زندگی هم مثل همین است
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید به درد خواهند آمد
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید فلج تان می کنند و دیگرقادر به انجام کاری نخواهید بود
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما
مهم تر آن است
که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید
هر روز صبح سرحال و قوی بلند می شوید و قادر خواهید بود ازعهدۀ هر مسئله و چالشی که برایتان پیش آید، برآید
دوست من، یادت باشد که
لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری
زندگی همین است

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:10 توسط saideh |

                  

 چیزی ندارم جز کمی واژه

        

 

 که با احساس گره خورده

                    

 

  و با ان حتی نمی توانی سبزی بخری

                    

 

 

 تا اشم را بپزی

                   

 

 

          ولی تا دلت بخواهد

                    

 

 

 

                                      دوستت دارم

                    

 

 

 

                                                                همین.

            

 

                   یا علی

                     

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:20 توسط saideh |

گفتند کلاغ، شادمان گفتم پر

گفتند کبوترانمان، گفتم پر

گفتند خودت، به اوج اندیشیدم

در حسرت رنگ اسمان گفتم پر

 

 

گفتند مگر پرنده ای؟ خندیدم

گفتند تو باختی من رنجیدم

در بازی کودکان فریبم دادند

احساس قشنگ پر زدن را چیدم

 

 

ان روز به خاک اشنایم کردند

از لذت پرواز جدایم کردند

ان باور اسمانی از یادم رفت

بر پهنه این زمین رهایم کردند

 

 

حالا همه عزم پر گرفتن دارند

دستان مرا دوباره می ازارند

همراه نگاه مات و بی باور من

از روی زمین به اسمان می بارند

 

 

گفتند پرنده، گریه ام را دیدند

دیوانه خاک بودم و فهمیدند

گفتم که نمی پرد، نگاهم کردند

بر بازی اشتباه من خندیدند

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:57 توسط saideh |

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:5 توسط saideh |

چه غم انگيز است زندگی. چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن و رنج ها را در

سکوت و انزوای محض گريستن

و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی

و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگی

همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده و هر زمان به سويی می کشد

و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه

 هايت سنگينی می کند و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد

آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های

غم،خم به ابرو نياوری

آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد

اما دستی نيست تا گره از بغض هايت بگشايد، آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک

ستاره ای فا نوس راهت نيست

آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود، آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و

آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است

تنهايی را با تمام وجود حس می کنی و چه غم انگیز است تنهائی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:51 توسط saideh |

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21 توسط saideh |

Living in my own world
Didn't understand
That anything can happen
When you take a chance
I never believed in
What I couldn't see
I never opened my heart
To all the possibilities
I know that something has changed
Never felt this way
And right here tonight

This could be the start
Of something new
It feels so right
To be here with you ...oh
And now ... looking in your eyes
I feel in my heart
The start of something new

Now who'd of ever thought that
We'd both be here tonight
And the world looks so much brighter
With you by my side
I know that something has changed
Never felt this way
I know it for real

This could be the start
Of something new
It feels so right
To be here with you
And now looking in your eyes
I feel in my heart
The start of something new

I never knew that it could happen
Till it happened to me
I didn't know it before
But now it's easy to see

It's a start
Of something new
It feels so right
To be here with you
And now looking in your eyes
I feel in my heart

That it's the start
Of something new
It feels so right
To be here with you
And now looking in your eyes
I feel in my heart
The start of something new
Start of something new

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:28 توسط saideh |

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:26 توسط saideh |